(صفحه 3)
متن
سخنرانی حضرت آیة الله العظمی موسوی اردبیلی دام ظلّه العالی به مناسبت سالگرد
شهادت استاد مطهری و روز معلّم مورخه 12/2/78 در محل سالن اجتماعات دانشگاه مفید
قصد من از
شركت در این جلسه كه به مناسبت بزرگداشت شهید بزرگوار آیت ا... مطهری - (ره) تشكیل
شده، تنها برای استفاده از سخنان استاد (دكتر دینانی) بود و به دلیل بیماری و عدم
آمادگی قصد سخنرانی نداشتم؛ اما آقایان درخواست كردند كه در مورد این شهید صحبت
كنم، من هم به این عنوان كه یادی از آن مرحوم شده باشد؛ سخنانی به عرض میرسانم و
از شما میخواهم كه این سخنان را به حساب سخنرانی نگذارید.
برادران،
این جلسات و یاد بودها برای تجلیل و تعظیم از مقام شامخ یك معلّم یا رفیق، یك
اسلام شناس یك فیلسوف، نیست، گرچه این هم هست ولی بیشتر برای تجدید خاطره برای
بازماندگان است تا از این خاطرات استفاده كنیم و تجلیل كنیم و خودمان را در آن
مسیر قرار دهیم و با او هماهنگ شویم كه این جهت برای ما نفعش بیشتر است.
مطلب دیگر
این است كه نمیدانم آیا برای شما تاكنون اتفّاق افتاده كه در مجلس عزای
(صفحه 4)
دوستتان
صحبت كنید؟ آن هم كسی كه من از سال 1322 تا روز شهادت، با ایشان بودهام و برای من
خیلی سخت است كه درباره او یا مرحوم بهشتی یا ... صحبت كنم، ولی چه باید كرد این
واقعیّتی است كه از آن گریزی نیست.
اشخاص
زیادی پیرامون شهید مطهری سخن گفتهاند و در ایام شهادت ایشان ویژه نامههایی به
چاپ رساندهاند، همین امروز ویژه نامهای را میخواندم كه در آن مطالب عجیبی در
مورد ایشان آمده بود كه به هیچ وجه مبالغه نیست؛ چرا كه در او صفاتی بیش از اینها
بود. بهشتی، هاشمی و امام راجع به ایشان سخن گفتهاند و سخنانشان اصلاً جنبه
مبالغه نداشته است.
نمیدانم
نوشته دكتر (شریعتی) راجع به حضرت زهرا (سلام الله علیها) را دیدهاید یا نه؟
ایشان كتابی نوشته است به نام فاطمه، فاطمه است. در آن كتاب مطالبی راجع به حضرت
زهرا علیهاالسلام نوشته و گفته: اینها بود، امّا فاطمه اینها نبود و در آخر نوشته
است فاطمه، فاطمه است.
مطهّری
فیلسوف، آیة الله، فقیه، اصولی، ادیب، عابد و تمام اینها بود امّا اینها مطهّری
نبود. مطهّری شخصیتی بود كه من امروز هر چه فكر كردم كه تعبیر جامعی راجع به ایشان
پیدا كنم نتوانستم. من در سال 1322 هجری شمسی به قم آمدم، ایشان در آن زمان ساكن
قم بودند و من ایشان را از دور میشناختم كه خیلی زود این آشنایی تبدیل به دوستی
صمیمی شد. آقای مطهری مردی جامع بود، تمام فضایل را داشت و هیچگاه خود نمایی
نمیكرد اگر میشنید در بروجرد شخصیتی علمی به نام آقای بروجردی هست، فوراً وسایل
سفر را فراهم میكرد و به بروجرد میرفت، یا اگر میشنید در كاشان آقایی به نام
آقای یثربی هست، به كاشان میرفت، یا اگر میشنید در اصفهان شخصیتی به نام آقای
حاج میرزا شیرازی هست، به اصفهان میرفت. او در كسب علوم و فضایل و كمالات هیچ
كوتاهی نداشت و در این مورد بسیار كوشا بود.
چیزی كه
برای من در برخورد اوّل - در مدرسه فیضیه- جالب بود (حجره من در بالای همان راهی
كه به دارالشفاء میرود؛ بود، حجره آقای مطهری دست چپ در آن طرف طبقه فوقانی بود)
این بود كه همیشه بعد از نیمه شب چراغ حجرهاش روشن بود و نماز شب میخواند. او با
آقای منتظری هم خیلی مأنوس بود. آقای منتظری میگفت: او میآمد و مرا برای نماز شب
بیدار میكرد، من تنبلی میكردم و میگفتم هوا سرد است، آب سرد است، یا چیزهای
دیگر. او میگفت: آشیخ حسینعلی بلند شو، من آب گرم كردهام وضو بگیر و نماز شب
بخوان.
این تهجّد
و نماز شب به طور مداوم از آن زمان - سال 1322- تا شبی كه ایشان به شهادت رسید؛
ادامه داشت. فردا یا پس فردای روزی كه آقای مطهّری را ترور كرده و به شهادت
رساندند، من به منزل ایشان رفتم و همسر ایشان این داستان را برای من نقل كرده و گفتند:
شما میدانید كه آقای شیخ مرتضی دائماً نماز شب میخواند، گفتم: بله میدانم. گفت:
عجیب این است كه من دیدم ایشان قبل از
(صفحه 5)
وقت نماز
برخاسته داخل اتاق راه میرود و قدمهایش را محكم به زمین میزند. گفتم آشیخ مرتضی
(او به آقای مطهری تا دم مرگ آشیخ مرتضی میگفت) هنوز وقت نشده است. گفت: پا شو
خوابی دیدهام، در خواب دیدم من و امام خمینی در مسجدالحرام هستیم، درب كعبه باز
شد و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از كعبه بیرون آمد و رسول الله (صلی الله
علیه و آله) به طرف ما میآمد، من متوجه شدم كه توجه پیغمبر (صلی الله علیه و
آله) به سوی من است. من خجالت كشیدم و كنار رفتم. گفتم: یا رسول الله (صلی الله علیه
و آله) فرزند شما آقای خمینی ایشان هستند. حضرت توجهّی به آقای خمینی كرد و مثلاً
حالی پرسید (دقیقاً یادم نیست) و بعد طرف من آمد و مرا به آغوش گرفت و لبهایش را
روی لبهای من گذاشت، به من اصرار كرد كه من الآن گرمای لبهای پیغمبر (صلی الله علیه
و آله) را احساس میكنم. همان روز هم به منزل آقای سحابی رفته بود و در بازگشت به
شهادت رسید. تعبّد و نماز شب ایشان هیچ گاه ترك نمیشد. من بارها با ایشان بودم و
میدیدم كه هر شب قبل از خواب، یك یا دو آیه قرآن میخواند، من در تمام عمرم آیات
و فقهاء و آدمهای خوب زیادی را دیدهام، اما كسی كه بقدر ایشان نسبت به خود عبادت،
وقت عبادت و حضور قلب در عبادت مقّید باشد ندیدهام.
از آن طرف،
او مردی بود آماده و قلم به دست، هرگاه میشنید كه فلان شبهه در میان جوانان مرسوم
و در دانشگاهها مشهور شده، تا میآمدی مسأله را با ایشان در میان بگذاری میگفت: من
یك مقاله دو مقاله، یا یك كتاب نوشتهام، یا میگفت: شروع به نوشتن كردهام.
او فلسفه
شرق و غرب را خوب میدانست با اینكه ایشان زبان خارجه نمیدانست و از كتابهای
انگلیسی، آلمانی و فرانسوی نمیتوانست استفاده كند و از ترجمه استفاده میكرد. البته
كمی میدانست ولی آن مقدار نبود كه بتواند از كتابها استفاده كند. امّا اگر یك
كتاب دو سه و یا چهار تا ترجمه داشت، تحقیق میكرد كه كدام یك از آنها صحیح تر و
بهتر است، از آن استفاده میكرد. با اینكه رشته ایشان فلسفه بود اما از فقه نیز
دور نبود و تاریخ خیلی خوب میدانست، مسایلی كه برای ایشان پیشامد میكرد یا مثلاً
مشهور بود در آن مسایل عمیقاً فكر میكرد. انجمنی به نام انجمن مهندسین اسلامی در
تهران وجود داشت (دكترها و مهندسین بودند) و آقای مطهری ملاّی آنها بود. خودش به
آنها گفته بود اگر هر هفته سخنران جلسه من باشم، هم شما خسته میشوید و هم من، پس
اجازه بدهید من از دوستانی كه برای این جلسه مناسب میدانم دعوت كنم گاهی بیایند
در اینجا صحبت كنند، تنوعی است هم برای شما و هم برای آنها. آنها نیز موافقت كرده
بودند. او از آقایان بهشتی، و باهنر و دیگران دعوت میكرد، و سه بار هم از من دعوت
كرد. من میدیدم با اینكه او سخنران نیست امّا مقید است در جلسه شركت كند و رسماً
مثل یك شنونده میآمد اعتراض و اشكال میكرد، جواب میداد و جواب میگرفت و اهمیّت
نمیداد كه من مطهّری هستم، شناخته شدهام، مقامم بالاست، برای من خوب نیست مثل یك
شنونده اینجا بنشینم، اصلاً اهل این حرفها نبود. كمونیستها نزدیك
(صفحه 6)
پیروزی
انقلاب مشتركاً با مسلمانها در دانشگاه شریف جلسهای گذاشته بودند. آقای غفوری
نژاد با آقای حداد عادل آمدند و مرا دعوت كرده و گفتند ما تصمیم داریم شما از طرف
مسلمانان صحبت كنید. من تعجب كردم و گفتم: چرا مرا دعوت كردید! گفتند: چون قرار
است از آنها دو نفر صحبت كنند و از ما هم دو نفر، ما هر كسی را گفتیم آنها رد
كردند و دو نفر را قبول كردند یكی شمایید. گفتم: اگر اینطور است من میآیم. بعداً میروند
با آقای مطهّری صحبت میكنند و میگویند. ما به موسوی اردبیلی گفتهایم و او قبول
كرده است، حالا شما بیایید. ایشان گفتند، نه، من دیگر نمیآیم چون شما قبلاً از
ایشان وقت گرفتهاید. آنها دوباره پیش من آمدند و گفتند، ما یك كار ناشیانه كردیم
و با آقای مطهّری هم صحبت كردهایم؛ من پرسیدم: ایشان قبول كردند؟ گفتند: نه، قبول
نكرده اند و گفتهاند: چون با موسوی اردبیلی صحبت كردهاید من دیگر نمیآیم. من
گفتم: آیا مانعش فقط همین است یا مانع دیگری دارد؟ گفتند: اگر هم داشته باشد به ما
نگفت. من گفتم: ایشان هم بهتر از من میتواند صحبت كند، هم منطقی تر و قوی تر
صحبت میكند، واردتر هم هست. مسلماً باید ایشان بیاید. گفتند: ما هر چه گفتیم او
موافقت نكرد و قبول نكرد حتی ما گفتیم شما اجازه بدهید كه ما به فلان كس (آقای
موسوی اردبیلی) بگوییم، این را هم قبول نكرد و ما بدون اجازه ایشان آمدهایم و با
شما صحبت كردیم. من گفتم: اجازه بدهید بعد از یكی دو روز خودم میروم ایشان را
میبینم. خدمت ایشان رفتم و جریان را از اوّل تا آخر برای او گفتم - با اینكه
ایشان هم میدانست- پرسیدم: چرا قبول نكردید؟ گفتند: چون شما قول داده ای و از
شما وعده گرفته اند. گفتم: اگر شما بروید و من نروم چه میشود؟ گفت: در دانشگاه
گفتهاند فلان كس میآید. گفتم: بعداً میگویند چون آقای مطهّری موافقت كرده و
بهتر صحبت میكند؛ ایشان آمدند. گفت: نه، اینطور نیست و معلوم نیست صحیح باشد. گفتم:
پای من در میان است، خودم میآیم و میگویم ایشان بهتر از من صحبت میكنند. ایشان
صحبت كند. بالاخره پس از اصرار و خواهش گفتم: آقای مطهّری اینجا صحبت آبرو و حیثیت
اشخاص نیست، صحبت اسلام است. اگر واقعاً معتقدید من از شما بهتر صحبت میكنم
اشتباه میكنید و اگر معتقد نیستید و تعارف میكنید اینجا جای تعارف نیست. خلاصه،
به زحمت توانستم به عهده ایشان بگذارم كه بروند و صحبت كنند. ایشان هم رفته بودند
و گفته بودند اگر فلانی نگفته بود من نمیآمدم. ایشان فردی بود اخلاقی، از خودش
مایه میگذاشت نه از دیگران. فقیه بودن، فیلسوف بودن خیلی مهم نیست، آدم بودن خیلی
مهم است. چون انسان كاملی بود، از وقتی كه رفته جایش خالی است. با اینكه 20 سال از
شهادت او میگذرد باز هم جایش خالی است و هر چه زمان بیشتری بگذرد خلأ وجود او
بیشتر احساس میشود. خوب فكر كردند و فهمیدند كه چه انسانی را از دست ما بگیرند كه
جای آنها خالی بماند و پر نشود. اینها معمولاً آنهایی را شهید كردند كه جای آنها
پر نشد و یكی از آنها مطهری بود. امام خمینی آقای مطهّری را یك فرد ممتاز
میدانست، آقای طباطبایی نیز ایشان را فردی ممتاز
(صفحه 7)
میدانست. آقای
طباطبایی و امام خمینی افرادی عادّی نبودند. رفقای ایشان افرادی عادی نبودند یادم
هست زمانی با آقای بهشتی صحبت میكردیم كه آیا میتوانیم در قم، نجف و یا دیگر
كشورهای اسلامی نظیر آقای مطهری را پیدا كنیم یا نه؟ آقای بهشتی میگفت: فلانی، ما
میتوانیم فقیه، فیلسوف، اصولی، اهل قلم، نویسنده، فداكار و متدّین پیدا كنیم شاید
در میان اینها افرادی را بیابیم كه امتیازش بیش از مطهّری باشد، امّا مطهری را
نمیتوانیم پیدا كنیم كه جامع همه اینها باشد. مطهری جانش را هم در این راه گذاشت.
مطهری را چرا كشتند؟ چه كسانی كشتند؟ گروه فرقان چه كسانی بودند؟ شاید شما مأنوس
نباشید و ندانید گروه فرقان كه بود؟ و چه بود؟ یك گروهكی كه نه عقل داشت، نه شعور،
نه فراست و نه درك. به مغز اینها رفته بود كه مطهری كافر است و خودشان مسلمان و به
نام اسلام مطهری را كشتند و معتقد بودند اگر مطهری و امثال او را نكشند و شهید
نكنند اسلام پیشرفت نمیكند. اینها همان كسانی بودند كه سر لشگر قرنی را ترور
كردند، همانها بودند كه زیر ماشین من بمب گذاشتند، همانها بودند كه آقای خامنهای
را میخواستند ترور كنند خدا نخواست البته ضربه خود را زدند امّا خدا نخواست. به
نام اسلام اینها را كشتند و در محاكمه هایشان گفتند كه ما تشخیص دادیم اعدا عدوّ
اسلام چند نفرند و میخواستیم اینها را بكشیم كه اولین آنها مطهری بود. برادرهای
عزیز (من اینها را برای جوانهایی كه تازه به این مراحل رسیدهاند و تازه راه به
دانشگاه پیدا كردهاند و تازه دست دیگران افتادهاند میگویم) متوجه باشند آنها را
گول نزنند و ابزار دست خویش نسازند و از آنها استفاده نا مشروع مثل كشتن مطهری- در
حالیكه خیال میكنند به اسلام خدمت میكنند- نكنند. گروه فرقان، فرقان را از قرآن
گرفتند فرقان یعنی قرآن. یعنی گروه قرآن مطهری را كشتند نه یك مسیحی و نه یك
یهودی، نه یك كمونیست، آنها اگر كشته بودند توجیهی داشتند ولی گروه فرقان یعنی آن
سینه چاكها كه میخواهند به اسلام خدمت كنند و بهترین خدمت را این میدانستند كه
در كمین بنشیند و وقتی مطهّری از خانه عزت سحابی بیرون آمد بگوید مرتضی مطهری (صدا
بزند) و او برگردد نگاه كند آن وقت به مغز مطهری تیر بزند و او را بكشد. برای
اینكه میخواهد به اسلام و انقلاب و دین خدمت كند. من بیش از این نمیتوانم صحبت
كنم چون متأثر هستم و احساساتم را به زحمت كنترل میكنم: میخواهم صحبت كنم ولی
بیش از این قدرت صحبت كردن هم ندارم. ولی یك چیز را به شما میگویم: برادران عزیز،
این دانشگاه، دانشگاه مفید محصول فكر مطهری و بهشتی و باهنر و رفقای ماست و من هم
در خدمت شما هستم. ما در دوره طاغوت می نشستیم و فكر میكردیم و می دیدیم تنها
علوم اسلامی قدیم با آن سبك قدیم و با آن نظام قدیم، پاسخگوی نیاز جامعه امروزی نمی
باشد و آرزو داشتیم اگر امكان داشته باشد بتوانیم مركز علمی و تحقیقی ای داشته
باشیم كه در آنجا مسایل متناسب با روز مطرح شود. هم دیدگاه های اسلام و هم دیدگاه های
دنیا در آنجا تحقیق شود. یعنی آن نواقصی را كه حوزههای علمیه دارد تا حدّی بر طرف
(صفحه 8)
كنیم این
محصول فكر اجتماع ما بود. اگر آنها زنده بودند چیز خوبی درست میشد. متأسفانه وقتی
امكان به دست آمد كه آنها نبودند. مطهری، بهشتی و باهنر شهید شده بودند. بعضی از
رفقا متفّرق شده بودند. من آن فكر را دنبال كردم همان فكری كه در 22 و 24 و 30 و
40 و بعد آن بود من شروع كردم و با آن فكر اینجا برپا شده، شما بدانید اكثر پولی
كه در اینجا خرج شده از وجوهات شرعیّه و برّیّه است و بدانید اگر شما حال و حوصله
عمل كردن به دیانت اسلامی و عمل یك مسلمان خوب را ندارید واللّه در اینجا یك قطره
آب هم بخورید؛ بر شما حرام است و یك ركعت نماز بخوانید؛ باطل است، این مكان با این
فكر ایجاد شده است. ما حاضر و ناظر نیستیم. ما رقیب و عتید نیستیم. ما توانستیم
این مقدار به شما خدمت كنیم و به این قصد هم دانشگاه را بر پا كردهایم. انشاء
الله آیندگان میآیند و اینجا را توسعه میدهند و تكمیل میكنند تا در سطح بالایی
خدمت كنند. امّا اینطور نیست كه ما فقط یك جایی درست كنیم كه برای مردم مدرك بدهد
و بروند دنبال كار خود و هر كاری میخواهند بكنند، برای اینكه نه دولت و نه ملّت
به چنین جایی احتیاج ندارد. اساس این دانشگاه بر این فكر استوار شده كه ما یك دسته
از مردم معتقد، مسلمان و پایبند به اسلام را در اینجا جمع كنیم و تا آنجا كه امكان
دارد برای آنها وسایل فراهم كنیم تا بیایند و خدمتگزار به اسلام و قرآن بشوند، نه
مانند فرقانی هایی كه مطهری را میكشند. آن هایی كه در جاهای دیگر جا ندارند و یا
نمی خواهند جای دیگر بروند بیایند و خدمت به اسلام بكنند.
من
احتیاطاً به شما عرض میكنم كه اساس اینجا، اساس فكر مطهری، بهشتی و باهنر است و
برای اسلام و قرآن اینجا موجود شده است. من دست شما را می بوسم و التماس میكنم،
آن هایی كه برای گرفتن مدرك در فلسفه یا حقوق آمده اند تا بروند وكیل دعاوی بشوند
برای آنها جای دیگر وجود دارد. دانشگاه مفید با امكانات كم و محدود، از پول امام
زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و برای خدمت به اسلام درست شده است.
مطهّری
كشتن، امضاء دادن برای اینكه بهشتی یا باهنر جاسوس است، اسلام نیست. آلت دست
دیگران نباشید. حواستان جمع باشد كه اینجا به عنوان خدمت به اسلام، خدمت به خودتان
و اسلامتان، دینتان و ایمانتان آمده اید. اگر اهلش نیستید همه جا میتوانید مدرك
بگیرید ولی آنهایی كه با این فكر موافقند ما دست آنها را میبوسیم و حاضریم
امكاناتمان و فكرمان را هر چه ممكن است در اختیار آنها بگذاریم و به آنها خدمت
كنیم به شرط اینكه در راه خدمت به اسلام باشند. شما مواظب این حرف من باشید. والسلام
پایان
مقاله